اللهم صل علی محمد و ال محمد

حديث وقران

Yahoo Online Status Indicator
ارتباط ما ما
انجمن سایت
حديث وقران

امروز 

صفحه
1
درباره

 

مطالب ومباحث همگی از کتب معتبر به انتخاب نويسنده ويا شمامیباشد

نویسندگان
(18) مرتضی حسينی
لینکدونی
قالب رایگان
گالری تصاوير اسلامی .خوشنويسی
دارالمعارف الاسلامیه
شعر poem
شعر
نظرسنجی
جستجو

لوگوی دوستان
 


لوگوی وبلاگ


 
 
ساعت و تقویم
 
خبرنامه

:نام 
:ایمیل 

اضافه حذف

زن در قرآن و روایات

دوشنبه، 6 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شـش


برای نمایش بزرگترین اندازه كلیك كنید

زن در قرآن و روایات


اگر انسان وارسته شد می‏تواند الگوی دیگر انسانها قرار گیرد. اگر مرد باشد الگوی مردم است نه مردان، واگر زن باشد باز الگوی مردم است نه زنان. این مطلب را قرآن کریم به صورت صریح روشن کرده وچهار زن را به عنوان زن نمونه (دو نمونه خوب ودو نمونه بد) ذکر می‏کند.

زن، چه بد وچه خوب نمونه زنان نیست، زن نمونه است. فرق است‏بین این دو مطلب که اگر زن خوب شد، آیا نمونه زنان می‏باشد یا زن نمونه است؟ چه این که مرد، اگر خوب شد، نمونه مردان نیست‏بلکه مرد نمونه است. قرآن کریم می‏فرماید: آن که خوب است نمونه مردم است نه نمونه مردان و زن خوب، نمونه زنان نیست، بلکه زن نمونه است، چه این که زن بد، نمونه زنان بد نیست، بلکه نمونه انسانهای بد است.

زن لوط و زن نوح

قرآن کریم نمونه مردم بد را با نقل داستان دو زن بد، تبیین کرده ومی‏فرماید:

ضرب الله مثلا للذین کفروا امراة نوح و امراة لوط کانتا تحت عبدین من عبادنا صالحین فخانتاهما فلم یغنیا عنهما من الله شیئا و قیل ادخلا النار مع الداخلین (1)

خدا برای کسانی که کافر شدند زن نوح ولوط را مثل آورده که هر دو در نکاح دو بنده از بندگان شایسته ما بودند وبه آنها خیانت کردند وکاری از دست‏شوهران آنها در برابر خدا ساخته نبود، به آنان گفته شد با داخل شوندگان، داخل آتش شوید.

در این جا خداوند نمی‏فرماید

«ضرب الله مثلا لللاتی کفرن‏»

ونمی‏فرماید

«ضرب الله مثلا للنساء الکافرات‏»

نمی‏گوید خدا نمونه زنان بد را ذکر کرد، بلکه می‏گوید نمونه مردم کافر را ذکر کرد. ضرب الله مثلا للذین کفروا نه «للنساء» ونه «لللاتی کفرن‏» بنابراین معلوم می‏شود این «للذین کفروا» به معنای مردان کافر نیست‏بلکه به معنای مردم تبهکار وبزهکار است. منظور از خیانت نیز در اینجا، خیانت مکتبی، اعتقادی وفرهنگی است، ولذا ذات اقدس اله به ما فرمود:

لا تخونوا الله و الرسول و تخونوا اماناتکم (2)

خیانت نکنید به خدا ورسول وخیانت نکنید به امانت‏هایتان.

به پیامبر خیانت کردن، یعنی، با دین او بد رفتاری کردن. در اینجا که فرمود: زن لوط وزن نوح به این دو پیامبر که یکی از آنها پیامبر اولواالعزم است ودیگری حافظ شریعت ابراهیم علیه السلام، خیانت کردند، یعنی مکتبشان را نپذیرفتند، واینها نمونه مردم تبهکار وکافرند.

بنابراین معلوم می‏شود که اگر سخن از «الذین‏» و «امنوا» ومانند آن است‏بنابر فرهنگ محاوره، منظور مردم هستند، نه مردان. ودر همین آیه هم که فرمود قیل ادخلا النار مع الداخلین اگرچه «ادخلا» همانطوری که تثنیه مذکر است، تثنیه مؤنث هم هست، اما این که «داخلین‏» را به صورت جمع مذکر سالم ذکر کرد منظور، مردم جهنمی هستند نه مردان جهنمی.

زن فرعون

قرآن کریم دو نمونه خوب از زنان را نیز به عنوان الگو ذکر می‏کند، زنان با فضیلتی که ذات اقدس اله را نمونه مردم مؤمن می‏شمارد ودرباره آنها چنین می‏فرماید:

و ضرب الله مثلا للذین آمنوا امراة فرعون اذ قالت رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة و نجنی من فرعون و عمله و نجنی من القوم الظالمین (3)

برای کسانی که ایمان آوردند خداوند همسر فرعون را مثل آورده آنگاه که گفت: پروردگارا پیش خود در بهشت‏برای من خانه‏ای بساز ومرا از فرعون وکردارش نجات بخش ومرا از دست مردم ستمگر برهان.

تعبیر قرآن در آیه این نیست که: همسر فرعون نمونه زنان خوب است، بلکه می‏فرماید: زن خوب نمونه جامعه اسلامی است وجامعه برین از این زن الگو می‏گیرد، نه این که فقط زنان باید از او درس بگیرند.

ذات اقدس اله در این آیه نیز نمی‏فرماید:

«و ضرب الله مثلا لللاتی امن امراة فرعون‏»

بلکه می‏فرماید: نمونه مردم خوب، زن فرعون است

و ضرب الله مثلا للذین امنوا

امراة فرعون یک چنین زنی در خانه‏ای زندگی می‏کرد که صاحب آن خانه ادعای:

انا ربکم الاعلی (4)

پروردگار بزرگتر شما منم.

داشت و شعار:

ما علمت لکم من اله غیری (5)

برای شما خدایی غیر از خودم نمی‏شناسم.

در سر می‏پروراند وادعای انحصار می‏نمود. ذات اقدس اله در قرآن کریم به صورت حصر می‏فرماید:

سبح اسم ربک الاعلی (6)

تسبیح کن نام پروردگار والای خود را.

کلمه اعلی مفهومی است که حصر را همراه دارد، بنابراین، دو نفر به عنوان اعلی نمی‏توانند یافت‏شوند، فرعون نیز با گفتن این کلمه داعیه انحصار داشت واین اعلی بودن را ادعا می‏کرد. او همانطوری که ادعای ربوبیت را داشت، مدعی توحید ربوبی هم بود. سخن از ارباب متفرقه نمی‏گفت. او می‏فت: نه تنها من خدایم، بلکه من، تنها خدا هستم. به جای «لا اله الا الله‏» شعار «لا اله الا انا» را سر می‏داد ودر چنین خانه‏ای بانویی نشات گرفت که نمونه مردم متدین است.

قرآن در مقام ذکر فضائل این بانو مهمترین آنها را در بعد دعا می‏داند که در این دعا شش نکته مهم اخذ شده است.

علت این که این بانو نمونه مردم خوب است‏به خاطر آن است که در نیایشش به ذات اقدس اله عرض می‏کند: اذ قالت رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة.

این زن در کنار خدا، بهشت را می‏طلبد. دیگران بهشت را می‏طلبند، ودر دعاهایشان از خداوند:

جنات تجری من تحتها الانهار (7)

بهشت‏هایی که از زیر آنها نهرها جاری است.

درخواست می‏کنند، اما این بانو اول خدا را می خواهد وبعد در کنار خدا، خانه طلب می‏کند. نمی‏گوید «رب ابن لی بیتا فی الجنة‏» ونمی‏گوید «رب ابن لی بیتا عندک فی الجنة‏» بلکه می‏گوید: رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة اول عند الله را ذکر می‏کند بعد سخن از بهشت را به میان می‏آورد. یعنی اگر سخن از:

«الجار ثم الدار» (8)

اول همسایه بعد منزل خود.

است، این بانو هم می‏گوید: «الله ثم الجنة‏» البته جنتی که عند الله باشد، با جنتی که تجری من تحتها الانهار است تفاوت فراوان دارد.

در این نیایش ششگانه یا دعای شش بعدی دو درخواست‏به تولی بر می‏گردد یکی لقاء الله ودیگری بهشت. یعنی یکی «جنة اللقاء» ودیگری جنات تجری من تحتها الانهار وچهار خواسته دیگر هم به تبری بر می‏گردد:

1 - ونجنی من فرعون 2 - وعمله 3 - نجنی من القوم الظالمین 4 - و «اعمالهم‏» که محذوف است.

آنجا که می‏فرماید نجنی من فرعون وعمله خواسته او این نیست که: خدایا مرا از عذاب فرعون نجات بده. ممکن است کسی بگوید خدایا مرا از دست ظالم نجات بده ولی وقتی خود به قدرت رسید، دست‏به ظلم بیالاید. اما این بانو عرض می‏کند: نه تنها مرا از فرعون نجات بده بلکه از ستمکاری هم مرا برهان، مرا نجات بده تا زیر بار شرک فرعون نروم وخود نیز داعیه ربوبیت در سر نپرورانم رب نجنی من فرعون وعمله. سپس می‏گوید ونجنی من القوم الظالمین چون ممکن است کسی از فرعون برهد ولی به دام آل فرعون یا سایر ستمکاران بیفتد. لذا درخواست پنجم را عرض می‏کند ونجنی من القوم الظالمین و «اعمالهم‏» به قرینه نجنی من فرعون وعمله حذف شده است وحذف در این‏گونه موارد جایز است.

بنابراین بانویی که تا به این حد عالی می‏فهمد ودر خواسته‏هایش تبری وتولی داشته ومسائل اجتماعی وفردی را از ذات اقدس اله مسالت می‏کند، آیا این زن نمونه، تنها نمونه زنان است؟ یا به تعبیر قرآن کریم نمونه مردم جامعه است؟

مقام ویژه مریم علیها السلام نمونه چهارمی را که قرآن بیان می‏کند حضرت مریم است. خداوند پس از معرفی همسر فرعون به عنوان الگوی انسانهای مؤمن در آیه بعد برای گرامیداشت مقام خاص مریم می‏فرماید:

و مریم بنت عمران التی احصنت فرجها فنفخنا فیه من روحنا و صدقت‏بکلمات ربها و کتبه و کانت من القانتین (9)

ومریم دختر عمران را، که خود را پاکدامن نگاه داشت ودر او از روح خود دمیدم وسخنان پروردگار خود وکتابهای او را تصدیق کرد واز عبادت پیشگان بود.

یعنی

«و ضرب الله مثلا للذین آمنوا مریم ابنت عمران‏»

وچون مقام مریم، بالاتر از مقام زن فرعون بود لذا اینها را یکجا ذکر نکرد، بلکه در دو آیه جدا ذکر فرمود، برخلاف آن دو کافره که در یکجا ذکر نکرد، بلکه در دو آیه جدا ذکر فرمود، بر خلاف آن دو کافره که در یک آیه ذکر شدند. حضرت مریم در اثر احصان، صیانت، عفت ودر اثر دریافت آن روح غیبی به جایی رسید که صدقت‏بکلمات ربها وکتبه وکانت من القانتین گشت.

از این چهار نمونه سوره تحریم به خوبی بر می‏آید که نه مرد نمونه، نمونه مردان است ونه زن نمونه، نمونه زنان. ممکن است کشاورز نمونه، نمونه کشاورزان، صنعتگر نمونه، نمونه صنعتگران، خطاط نمونه، نمونه خطاطان باشد، ولی انسان نمونه، نمونه همه انسانهاست واختصاصی به زن یا مرد ندارد.

پس در ارزیابی مقام وکمالات مریم نقش مادر آن بانو را نباید فراموش کرد. گرچه در تربیت مریم‏سلام الله علیها حضرت زکریا نیز نقش داشت لیکن این امر در مرحله نهایی بود نه در پیدایش ابتدایی، مادر این بانو لیاقت آن را داشت که مادر پیغمبر بزاید وآن خضوع را داشت که فرزندش را به معبد حق اهدا کند، واین که ذات اقدس اله این گوهر را پذیرفت، برای آن بود که می‏دانست اگر به او فیض عطا نماید امین در حفظ فیض خواهد بود.

خدا به عده زیادی از مردان فضیلت داد ومی‏دانست که از عهده آن برنیامده وسرانجام رسوا خواهند شد واعطای فضیلت‏به آنها فقط از باب:

معذرة الی ربکم (10)

واتمام حجت‏بود لذا به آنها فضیلت داد، ولی سمت وماموریت نداد. زیرا کسی که در کار خود انحراف دارد، اگر ماموریت وسمتی پیدا کند به مبانی دین صدمه می‏زند. خداوند به بلعم باعورا فضیلت داد ولی سمت نداد، به سامری فضیلت داد ولی سمت نداد. سامری آدم کوچکی نبود او با چشم درونی‏خود اثر فرشته‏ها را دید وگفت:

بصرت بما لم یبصروا به (11)

من دیدم چیزی را که توده ناظران ندیدند، ولی به جای این که از آن اثر فیض گرفته، وراه موسی وهارون را ادامه بدهد، وشاگردی آنها کند، گوساله پرستی را رواج داد. بلعم باعورا نیز، کسی بود که طبق یک نقل ذات اقدس اله درباره او فرمود:

و اتل علیهم نبا الذی اتیناه ایاتنا فانسلخ منها (12)

خبر آن کس را که آیات خود را به او تعلیم داده بودیم واز آن دور شد برای آنان بخوان.

ما یک قشر روشن، یک لباس فاخری بر پیکر او پوشاندیم اما او از این پوست درآمد.

اینها نمونه‏های قرآنی است مبنی بر این که خدا می‏داند که به چه کسی سمت‏بدهد، لذا فضیلت را می‏دهد تا معلوم شود، که عده‏ای عمدا فضیلت را به رذیلت تبدیل می‏کنند. چون ذات اقدس اله از درون وبرون همگان باخبر است، هرگز به کسانی که لاحقه سوء دارند سمت رسمی نمی‏دهد.

الله اعلم حیث‏یجعل رسالته (13)

ذات اقدس اله می‏داند که به چه کسی ماموریت‏بدهد. او نظیر بشرهای عادی نیست که به کسی ابلاغ بدهد، بعد کشف خلاف بشود، وبگوید: من که درون‏بین نبودم. خداوند مت‏خلافت، رسالت، نبوت، امامت ورهبری را به کسی که از درون آنها مستحضر است ودرونی فاسد دارند نخواهد داد اما کسانی که ذات اقدس اله می‏داند، با حسن اختیارشان پایدار وپایبند هستند، اینها را می‏پذیرد ومریم از این نمونه بود. بنابراین گرچه او در بدو پیدایش، کودکی بیش نبود اما معلوم بود که اگر خدا به او فضیلت‏بدهد او در حفظش پایدار واستوار است. لذا در ابتدای زندگی، مادری همچون زن عمران، سرپرستی او را به عهده داشت وبعد وقتی می‏خواهد به نذر خود عمل کند، او را به معبد می‏سپارد، واز آن به بعد است که:

و کفلها زکریا (14)

خدا زکریا را کفیل او قرار داد.

یعنی «جعل الله سبحانه وتعالی لزکریا کفیلا لها»، «کفل‏» در این جمله دو مفعول گرفته است «مکفل‏» خدا است وخدای متعال مریم را در تحت‏سرپرستی زکریا علیه السلام کفالت نمود «وکفلها زکریا» نه «تکفلها زکریا» زکریا علیه السلام متکفل نشد مگر به وحی الهی. این چنین نبود که قرعه خود به خود به نام زکریا علیه السلام بیفتد، لذا فرمود: اینها قرعه زدند وخیلی‏ها شیفته بودند که این کودک را سرپرستی کنند:

و ما کنت لدیهم اذ یختصمون (15)

تو نزد آنان نبودی آنگاه که مجادله داشتند.

وبنا را بر قرعه نهادند اما قرعه بنام مبارک زکریا علیه السلام خورد، به خواست‏خدا قرعه به نام او در آمد.

و ما کنت لدیهم اذ یلقون اقلامهم ایهم یکفل مریم (16)

تو نزد آنان نبودی آنگاه که قرعه انداختند تا کدام یک مریم را کفالت کند.

خدا می‏فرماید: ما طوری برنامه را تنظیم کردیم که خود مکفل شویم وزکریا متکفل ومریم تحت کفالت‏باشد. واین در مرحله بقاء است که پرورش ورشد اوست وگرنه در بدو پیدایش وتکونش، وظهور وهجرت او از رحم به دامن، در سایه تربیت آن بانو بود.

ارزیابی مقام مریم از نظر مفسرین

ادامه مطلب>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>


الآيات النازلة في حق الإمام علي ( عليه السلام )

شنبه، 4 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شـش


الآيات النازلة في حق الإمام علي ( عليه السلام )

الإمام علي ( عليه السلام

أكد المفسّرون ـ سنة وشيعة ـ في تفاسيرهم المعتبرة على نزول عشرات الآيات الشريفة في حَقِّ الإمام علي ( عليه السلام ) ، نذكر منها :

1ـ قوله تعالى :

( يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنزِلَ إِلَيْكَ مِن رَّبِّكَ وَإِن لَّمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللّهَ لاَ يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ ) المائدة : 67 .

2ـ قوله تعالى : ( وَقِفُوهُمْ إِنَّهُم مَّسْئُولُونَ ) الصافات : 24 .

3ـ قوله تعالى : ( إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلوةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَوةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ ) المائدة : 55 .

4ـ قوله تعالى : ( سَأَلَ سَائِلٌ بِعَذَابٍ وَاقِعٍ * لِّلْكَافِرينَ لَيْسَ لَهُ دَافِعٌ ) المعارج : 1 - 2 .

5ـ قوله تعالى : ( الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ الإِسْلاَمَ دِينًا ) المائدة : 3 .

6ـ قوله تعالى : ( إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ أُوْلَئِكَ هُمْ خَيْرُ الْبَرِيَّةِ ) البينة : 7 .

7ـ قوله تعالى : ( أَفَمَن كَانَ مُؤْمِنًا كَمَن كَانَ فَاسِقًا لَّا يَسْتَوُونَ ) السجدة : 18 .

8ـ قوله تعالى : ( إِنَّ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ سَيَجْعَلُ لَهُمُ الرَّحْمَنُ وُدًّا ) مريم : 96 .

9ـ قوله تعالى : ( إِنَّمَا أَنتَ مُنذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ ) الرعد : 7 .

10ـ قوله تعالى : ( أَفَمَن كَانَ عَلَى بَيِّنَةٍ مِّن رَّبِّهِ وَيَتْلُوهُ شَاهِدٌ مِّنْهُ ) هود : 17 .

11ـ قوله تعالى : ( وَإِنِّي لَغَفَّارٌ لِّمَنْ تَابَ وَآمَنَ وَعَمِلَ صَالِحًا ثُمَّ اهْتَدَى ) طه : 82 .

12ـ قوله تعالى : ( فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُونَ ) النحل 44 ، الأنبياء : 7 .

13ـ قوله تعالى : ( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ اتَّقُواْ اللّهَ وَكُونُواْ مَعَ الصَّادِقِينَ ) التوبة : 119 .

14ـ قوله تعالى : ( وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ * أُوْلَئِكَ الْمُقَرَّبُونَ ) الواقعة : 10 - 11 .

15ـ قوله تعالى : ( هَذَانِ خَصْمَانِ اخْتَصَمُوا فِي رَبِّهِمْ فَالَّذِينَ كَفَرُوا قُطِّعَتْ لَهُمْ ثِيَابٌ مِّن نَّارٍ يُصَبُّ مِن فَوْقِ رُؤُوسِهِمُ الْحَمِيمُ ) الحج : 19 .

16ـ قوله تعالى : ( أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آمَنَ بِاللّهِ وَالْيَوْمِ الآخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللّهِ لاَ يَسْتَوُونَ ) التوبة : 19 .

17ـ قوله تعالى : ( سَلَامٌ عَلَى إِلْ يَاسِينَ ) الصافات : 130 .

18ـ قوله تعالى : ( إِن تَتُوبَا إِلَى اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُكُمَا وَإِن تَظَاهَرَا عَلَيْهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِيلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِينَ ) التحريم : 4 .

19ـ قوله تعالى : ( وَمَن يَقْتَرِفْ حَسَنَةً نَّزِدْ لَهُ فِيهَا حُسْنًا ) الشورى : 23 .

20ـ قوله تعالى : ( وَآتِ ذَا الْقُرْبَى حَقَّهُ ) الإسراء : 26 .

21ـ قوله تعالى : ( هَلْ أَتَى عَلَى الْإِنسَانِ حِينٌ مِّنَ الدَّهْرِ ) الإنسان : 1 .

22ـ قوله تعالى : ( وَعَلَى الأَعْرَافِ رِجَالٌ يَعْرِفُونَ كُلاًّ بِسِيمَاهُمْ ) الأعراف : 46 .

23ـ قوله تعالى : ( بَرَاءةٌ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى الَّذِينَ عَاهَدتُّم مِّنَ الْمُشْرِكِينَ ) التوبة : 1 .

24ـ قوله تعالى : ( قُل لَّا أَسْأَلُكُمْ عَلَيْهِ أَجْرًا إِلَّا الْمَوَدَّةَ فِي الْقُرْبَى ) الشورى : 23 .

25ـ قوله تعالى : ( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِذَا نَاجَيْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَةً ) المجادلة : 12 .

26ـ قوله تعالى : ( وَتَعِيَهَا أُذُنٌ وَاعِيَةٌ ) الحاقة : 12 .

27ـ قوله تعالى : ( وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى ) الضحى : 5 .

28ـ قوله تعالى : ( فَمَنْ حَآجَّكَ فِيهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَكَ مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْاْ نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَكُمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَكُمْ وَأَنفُسَنَا وأَنفُسَكُمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ اللّهِ عَلَى الْكَاذِبِينَ ) آل عمران : 61 .

29ـ قوله تعالى : ( إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا ) الأحزاب : 33 .

30ـ قوله تعالى : ( إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ ) الكوثر : 1 .

31ـ قوله تعالى : ( مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ * بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَّا يَبْغِيَانِ ) الرحمن : 19 - 20 .

32ـ قوله تعالى : ( وَإِذْ يَرْفَعُ إِبْرَاهِيمُ الْقَوَاعِدَ مِنَ الْبَيْتِ وَإِسْمَاعِيلُ رَبَّنَا تَقَبَّلْ مِنَّا إِنَّكَ أَنتَ السَّمِيعُ الْعَلِيمُ * رَبَّنَا وَاجْعَلْنَا مُسْلِمَيْنِ لَكَ وَمِن ذُرِّيَّتِنَا أُمَّةً مُّسْلِمَةً لَّكَ وَأَرِنَا مَنَاسِكَنَا وَتُبْ عَلَيْنَآ إِنَّكَ أَنتَ التَّوَّابُ الرَّحِيمُ ) البقرة : 127 - 128 .

33ـ قوله تعالى : ( وَكَذَلِكَ جَعَلْنَاكُمْ أُمَّةً وَسَطًا لِّتَكُونُواْ شُهَدَاء عَلَى النَّاسِ وَيَكُونَ الرَّسُولُ عَلَيْكُمْ شَهِيدًا ) البقرة : 143 .

34ـ قوله تعالى : ( ثُمَّ أَوْرَثْنَا الْكِتَابَ الَّذِينَ اصْطَفَيْنَا مِنْ عِبَادِنَا ) فاطر : 32 .

35ـ قوله تعالى : ( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ مَن يَرْتَدَّ مِنكُمْ عَن دِينِهِ فَسَوْفَ يَأْتِي اللّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِينَ أَعِزَّةٍ عَلَى الْكَافِرِينَ يُجَاهِدُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ وَلاَ يَخَافُونَ لَوْمَةَ لآئِمٍ ) المائدة : 54 .

36ـ قوله تعالى : ( فَتَلَقَّى آدَمُ مِن رَّبِّهِ كَلِمَاتٍ فَتَابَ عَلَيْهِ ) البقرة : 37 .

37ـ قوله تعالى : ( وَمِنَ النَّاسِ مَن يَشْرِي نَفْسَهُ ابْتِغَاء مَرْضَاتِ اللّهِ ) البقرة : 207 .

38ـ قوله تعالى : ( وَلَتَعْرِفَنَّهُمْ فِي لَحْنِ الْقَوْلِ ) محمد : 30 .

39ـ قوله تعالى : ( وَاعْتَصِمُواْ بِحَبْلِ اللّهِ جَمِيعًا وَلاَ تَفَرَّقُواْ ) آل عمران : 103 .

40ـ قوله تعالى : ( إِنَّ اللَّهَ وَمَلَائِكَتَهُ يُصَلُّونَ عَلَى النَّبِيِّ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا صَلُّوا عَلَيْهِ وَسَلِّمُوا تَسْلِيمًا ) الأحزاب : 56 .

41ـ قوله تعالى : ( أَأَشْفَقْتُمْ أَن تُقَدِّمُوا بَيْنَ يَدَيْ نَجْوَاكُمْ صَدَقَاتٍ ) المجادلة : 13 .

42ـ قوله تعالى : ( فَإِمَّا نَذْهَبَنَّ بِكَ فَإِنَّا مِنْهُم مُّنتَقِمُونَ ) الزخرف : 41 .

43ـ قوله تعالى : ( وَيُطْعِمُونَ الطَّعَامَ عَلَى حُبِّهِ مِسْكِينًا وَيَتِيمًا وَأَسِيرًا ) الإنسان : 8 .

44ـ قوله تعالى : ( وَأَذَانٌ مِّنَ اللّهِ وَرَسُولِهِ إِلَى النَّاسِ يَوْمَ الْحَجِّ الأَكْبَرِ ) التوبة : 3 .

45ـ قوله تعالى : ( الَّذِينَ يُنفِقُونَ أَمْوَالَهُم بِاللَّيْلِ وَالنَّهَارِ سِرًّا وَعَلاَنِيَةً فَلَهُمْ أَجْرُهُمْ عِندَ رَبِّهِمْ وَلاَ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ ) البقرة : 274 .

46ـ قوله تعالى : ( وَرَدَّ اللَّهُ الَّذِينَ كَفَرُوا بِغَيْظِهِمْ لَمْ يَنَالُوا خَيْرًا وَكَفَى اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ الْقِتَالَ وَكَانَ اللَّهُ قَوِيًّا عَزِيزًا ) الأحزاب : 25 .

47ـ قوله تعالى : ( وَالَّذِينَ آمَنُوا بِاللَّهِ وَرُسُلِهِ أُوْلَئِكَ هُمُ الصِّدِّيقُونَ وَالشُّهَدَاءُ عِندَ رَبِّهِمْ ) الحديد : 19 .

48ـ قوله تعالى : ( مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَمِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَمَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا ) الأحزاب : 23 .

49ـ قوله تعالى : ( وَالَّذِي جَاءَ بِالصِّدْقِ وَصَدَّقَ بِهِ أُوْلَئِكَ هُمُ الْمُتَّقُونَ ) الزمر : 33 .

50ـ قوله تعالى : ( وَمَا كَانَ اللّهُ لِيُعَذِّبَهُمْ وَأَنتَ فِيهِمْ ) الأنفال : 33 .

51ـ قوله تعالى : ( الَّذِينَ آمَنُواْ وَعَمِلُواْ الصَّالِحَاتِ طُوبَى لَهُمْ وَحُسْنُ مَآبٍ ) الرعد : 29 .

52ـ قوله تعالى : ( إِنِّي جَاعِلُكَ لِلنَّاسِ إِمَامًا قَالَ وَمِن ذُرِّيَّتِي قَالَ لاَ يَنَالُ عَهْدِي الظَّالِمِينَ ) البقرة : 124 .

53ـ قوله تعالى : ( قُلْ كَفَى بِاللّهِ شَهِيدًا بَيْنِي وَبَيْنَكُمْ وَمَنْ عِندَهُ عِلْمُ الْكِتَابِ ) الرعد : 43 .

54ـ قوله تعالى : ( ثُمَّ لَتُسْأَلُنَّ يَوْمَئِذٍ عَنِ النَّعِيمِ ) التكاثر : 8 .

55ـ قوله تعالى : ( اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ كَمِشْكَاةٍ فِيهَا مِصْبَاحٌ ) النور : 35 .

56ـ قوله تعالى : ( وَلَمَّا ضُرِبَ ابْنُ مَرْيَمَ مَثَلًا إِذَا قَوْمُكَ مِنْهُ يَصِدُّونَ ) الزخرف : 57 .

57ـ قوله تعالى : ( أَمْ يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلَى مَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ ) النساء : 54 .

58ـ قوله تعالى : ( اِهْدِنَا الصِّرَاطَ المُسْتَقِيمَ ) الفاتحة : 5 .

59ـ قوله تعالى : ( هُوَ الَّذِيَ أَيَّدَكَ بِنَصْرِهِ وَبِالْمُؤْمِنِينَ ) الأنفال : 62 .

60ـ قوله تعالى : ( وَاسْأَلْ مَنْ أَرْسَلْنَا مِن قَبْلِكَ مِن رُّسُلِنَا ) الزخرف : 45 .

61ـ قوله تعالى : ( وَلَسَوْفَ يُعْطِيكَ رَبُّكَ فَتَرْضَى ) الضحى : 5 .

62ـ قوله تعالى : ( يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ أَطِيعُواْ اللّهَ وَأَطِيعُواْ الرَّسُولَ وَأُوْلِي الأَمْرِ مِنكُمْ ) النساء : 59 .

63ـ قوله تعالى : ( وَالْعَادِيَاتِ ضَبْحًا ) العاديات : 1 .

64ـ قوله تعالى : ( وَأَوْحَيْنَا إِلَى مُوسَى وَأَخِيهِ أَن تَبَوَّءَا لِقَوْمِكُمَا بِمِصْرَ بُيُوتًا ) يونس : 87 .

65ـ قوله تعالى : ( مُّحَمَّدٌ رَّسُولُ اللَّهِ وَالَّذِينَ مَعَهُ أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ ) الفتح : 29 .

66ـ قوله تعالى : ( النَّبِيُّ أَوْلَى بِالْمُؤْمِنِينَ مِنْ أَنفُسِهِمْ ) الأحزاب : 6 .

67ـ قوله تعالى : ( إِنَّ الَّذِينَ أَجْرَمُوا كَانُواْ مِنَ الَّذِينَ آمَنُوا يَضْحَكُونَ * وَإِذَا مَرُّواْ بِهِمْ يَتَغَامَزُونَ ) المطففين : 29 - 30 .

68ـ قوله تعالى : ( رَبِّ اشْرَحْ لِي صَدْرِي * وَيَسِّرْ لِي أَمْرِي ) طه : 25 - 26 .

69ـ قوله تعالى : ( وَاتَّقُواْ فِتْنَةً لاَّ تُصِيبَنَّ الَّذِينَ ظَلَمُواْ مِنكُمْ خَآصَّةً ) الأنفال : 25 .

70ـ قوله تعالى : ( الَّذِينَ آمَنُواْ وَتَطْمَئِنُّ قُلُوبُهُم بِذِكْرِ اللّهِ أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ ) الرعد : 28 .

71ـ قوله تعالى : ( وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُونَ ) الأعراف : 181 .

72ـ قوله تعالى : ( وَالنَّجْمِ إِذَا هَوَى * مَا ضَلَّ صَاحِبُكُمْ وَمَا غَوَى * وَمَا يَنطِقُ عَنِ الْهَوَى * إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى ) النجم : 1 - 4 .

73ـ قوله تعالى : ( وَقُلْ جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقًا ) الإسراء : 81 .

 


حكمت‏هاي دهگانه لقمان در قرآن: توحيد و خداشناسي

جمعه، 3 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شـش


لقمان در نخستين پند خود به فرزندش چنين مي‏فرمايد: «يا بُنيّ لا تُشرك بالله انّ الشّرك لظلم عظيم؛ اي پسرم! چيزي را همتاي خدا قرار مده كه شرك، ظلم بزرگي است»1 لقمان نخستين سخن خود را از نخستين سخن همه پيامبران(ع) قرار داده كه در سرلوحه تبليغات و برنامه‏هاي پيامبران(ع) و مكاتب آسماني مي‏درخشيد و مي‏درخشد و آن يكتايي پرستي و پرهيز از هرگونه شرك است، لقمان پس از اين نصيحت بزرگ كه ريشه و اساس همه نصايح است، به ذكر علّت آن پرداخته و آن اين كه شرك و انحراف از صراط توحيد و يكتاپرستي، ظلم بزرگ است. در اين نصيحت دو مطلب مورد توجه قرار گرفته: نخست اين كه از شرك بايد پرهيز كرد. يعني خدا را يافت، و او را به عنوان يكتا و بي‏همتا شناخت، مطلب دوم اين كه شرك ظلم بزرگ است.
در مورد مطلب اول يعني اعتقاد به اين كه جهان سازنده و آفريدگار دارد، انسان نبايد بي‏تفاوت باشد، فطرت و نهاد انسان و قانون عليّت و براهين ديگر بيانگر آن است كه جهان را ذات پاك خدا آفريده چرا كه ممكن نيست با ديدن آن همه نقش عجب بر در و ديوار وجود، فكر او را نكرد و به او اعتقاد نيافت.
بعد از خدايابي، بايد خدا را شناخت و در شناخت خدا نخستين چيزي كه مطرح مي‏شود يكتايي و بي‏همتايي خدا است، او ذات پاك و بسيط و يكتا است و غبار شرك، هرگز بر دامن كبريايي او نخواهد نشست. بر همين اساس صفات او عين ذات او است، زيرا خداوند وجودي است كه از هر جهت بي‏نهايت است، به همين دليل هيچ صفت كمالي در بيرون ذات او وجود ندارد، چرا كه او كمال مطلق است، بنابراين نمي‏توان صفت كمالي را خارج از وجود او تصوّر كرد.
شاخه‏هاي توحيد و شرك
براي اين كه در صراط توحيد قدم برداريم، و از هرگونه شرك پاك باشيم، بايد بدانيم كه توحيد شاخه‏هاي متعددي دارد، چنان كه به همين مناسبت شرك داراي شاخه‏هاي مختلفي است. در ميان دانشمندان عقايد معروف است كه توحيد داراي چهار شاخه اصلي است كه
امام علي(ع):
«عَلَيْكُمْ بِالاِخْوانِ فَاِنَّهُمْ عُدَّةٌ في الدُّنْيا وَ الآخِرَةِ أَلا تَسْمَعُونَ إِلي قولِهِ تَعالي: فَمالَنَا مِنْ شافِعينَ وَ لاصَديقٍ حَمِيمٍ»
(مستدرك الوسائل ج2، 62؛ و آيات 100 و 101 سوره شعرا)
پيوند دوستي را با برادران ديني خود محكم سازيد كه آنان ذخاير دنيا و آخرت هستند. مگر نشنيده‏ايد كه خداوند در قرآن شريف به تأثّر گمراهان در قيامت اشاره كرده كه مي‏گويند: (در روز سخت) نه شفيعي داريم، نه دوستي كه در كارمان همت گمارد.
عبارتند از: 1ـ توحيد ذات 2 ـ توحيد صفات 3ـ توحيد عبادت (يعني پرستش تنها شايسته ذات پاك خدا است) 4ـ توحيد افعال. هر يك از اين شاخه‏ها نيز به شاخه‏هاي ديگر تقسيم مي‏شوند. به همين نسبت، شرك نيز داراي شاخه‏هاي گوناگون است، مانند: شرك در ذات به اين معني كه معتقد باشيم خدا در ذاتش بيش از يكي است، مثل عقيده دوگانه پرستان كه اعتقاد به اهريمن خداي شرور و بدي‏ها، و يزدان خداي خير و نيكي‏ها است، و مثل عقيده تثليث مسيحيان كه معتقدند كه خدا همان «اب، ابن و روح القدس» است و اين سه در عين آن كه سه است، يكي شده و درهم آميخته شده‏اند. و مانند شرك در صفات كه بگوييم، صفات خدا جداي از ذات خدا است. و مانند شرك در عبادت، يعني در پرستش براي خدا شريك قايل شويم، كه غالبا مبارزه پيامبران با مشركان، در مورد همين شرك بود، كه آنها در پرستش، چيزهاي ديگر را نيز مي‏پرستيدند، و آن را شريك خدا قرار مي‏دادند. و مانند شرك افعالي كه در مقابل توحيد افعالي قرار گرفته، به اين معني كه اعتقاد داشته باشيم موجود ديگري در آفرينش پديده‏ها، يا در ربوبيّت و اداره و تدبير نظام جهان با خدا شركت دارد. و هم چنين در مالكيت و حاكميت جهان. بنابراين بايد از هرگونه قياس و شرك پرهيز نمود، تا بتوان در پرتو توحيد ناب حركت كرد.
شرك به قدري مورد نفرت است كه به طور جدّي بايد از آن ـ حتي به اندازه يك لحظه ـ پرهيز كرد، چنان كه پيامبر(ص) به يكي از يارانش به نام عبداللّه بن مسعود فرمود: «ايّاك اَنْ تُشرِك باللّه طَرْفَةَ عينٍ، و اِنْ نُشِّزتَ بِالمنشار أوْ قُطِعْتَ اَوْ صُلِبْتَ اَوْ اُحرِقْتَ بالنّارِ؛ از همتا قراردادن براي خدا حتي به اندازه يك چشم به هم زدن اجتناب كن، هرچند با ارّه تو را بريده بريده كنند، يا تو را قطعه قطعه نمايند، يا به دار آويزند و يا در آتش بسوزانند.»2
خداوند در قرآن، در مورد بيچارگي و كيفر و بدبختي مشرك و باطن هولناك شرك، مثالي زده و مي‏فرمايد:
«وَمَن يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَكَأَنَّمَا خَرَّ مِنَ السَّمَاء فَتَخْطَفُهُ الطَّيْرُ أَوْ تَهْوِي بِهِ الرِّيحُ فِي مَكَانٍ سَحِيقٍ؛ هر كس براي خدا همتايي قرار دهد، گويي از آسمان سقوط نموده،و پرندگان (در وسط هوا) او را مي‏ربايند، و يا تندباد، او را به جاي دور دستي پرتاب مي‏كند.»3
در تاريخ درخشان صدر اسلام آمده، در سال هشتم طايفه ثقيف مي‏زيستند، مشرك بودند، به مدينه به محضر پيامبر اسلام(ص) آمده و گفتند: 1ـ ما حاضر شده‏ايم اسلام را بپذيريم، مشروط بر اين كه دو پيشنهاد ما را بپذيريد: به ما اجازه دهيد تا سه سال پرستش بت «لات» را ادامه دهيم 2 ـ دستور دهيد كه نماز را از ما برداريد.
پيامبر(ص) هر دو پيشنهاد را به طور قاطع رد كرد، چرا كه اولي اثبات شرك، و دومي ترك نشانه توحيد خالص بود، و در مورد نماز فرمود: «لا خَيْرَ في دينٍ لا صَلاةَ فيه؛ ديني كه داراي نماز نباشد خير ندارد.»4
شرك و بت پرستي بزرگترين آفت براي انسانيت، و آتش شعله‏ور براي سوزاندن كرامت و كمالات انساني است، موضع‏گيري پيامبر اسلام(ص) در برابر شرك، به قدري قاطع و شكننده بود، كه در سخت‏ترين شرايط، سران شرك پيشنهاد سازش كردند، كه پيامبر(ص) با آنها مماشات كند، آنها گفتند: يك سال ما آيين تو را مي‏پذيريم، يك سال تو آيين ما را بپذير، در اين صورت بهترين امتياز را به تو خواهيم داد، پيامبر(ص) در پاسخ آنها فرمود: «مَعاذ اللّه اَنْ اَشْرك بِهِ غَيْرَهُ؛ پناه مي‏برم به خدا كه من چيزي را همتا و شريك خدا قرار دهم.»
آنها گفتند: تو بيا فقط بعضي از خدايان ما را لمس كن و دستي بر آنها بكش و از آنها تبرّك بجوي، آنگاه ما تو را تصديق كرده و خدايت را مي‏پرستيم، پيامبر(ص) اين جواب را به آنها داد و گفت من منتظر فرمان پروردگارم هستم، در اين هنگام سوره كافرون (صد و نهمين سوره قرآن) نازل شد، كه پيامبر(ص) طبق آن، به طور تأكيد و قاطع فرمود: من هرگز معبود شما را نمي‏پرستم.5
در حديثي از پيامبر(ص) نقل شده: «كسي كه سوره قل يا ايها الكافرون را بخواند گويي يك چهارم قرآن را خوانده، و موجب دور شدن شياطين طغيانگر از او مي‏شوند»6
گويي اين تعبير اشاره به آن است كه يك چهارم قرآن بيانگر مبارزه با شرك و بت پرستي است. و عصاره آن در اين سوره آمده است، و پرهيز از شرك و موضع‏گيري قاطع در برابر آن، شيطان‏هاي سركش را منكوب و مغلوب كرده و از تسلّط بر انسان دور مي‏سازد.
جالب اين كه در قرآن در ظاهر بيش از دويست بار، سخن از زشتي شرك و نفي گرايش‏هاي غير توحيدي به ميان آمده ـ جز آنچه در معني، از شرك نهي شده است ـ و اعلام شده كه عذاب شديد در كمين مشركان است به عنوان نمونه مي‏فرمايد: «إِنَّمَا الْمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلاَ يَقْرَبُواْ الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ؛ مشركان پليد و ناپاكند، بايد نزديك مسجدالحرام (كعبه) نشوند»7
و در مورد ديگر مي‏فرمايد: «مَن يُشْرِكْ بِاللّهِ فَقَدِ افْتَرَي إِثْمًا عَظِيمًا؛ آن كس كه براي خدا شريك قرار دهد، گناه بزرگي مرتكب شده است.»

ادامه مطلب>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

دولت قرآن در ادب فارسي

جمعه، 3 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شـش


قرآن، اين مشعل فروزان جاوداني، معجزه خالده رسول اكرم (ص) است كه همه فصيحان و بليغان و حكم گزاران ملك ادب در همه جاي عالم از آغاز تا كنون در برابر آن اظهار عجز كرده و در مقابل «تحدي» آن لب فرو بستهاند.
از سوي ديگر از زمان پيامبر عظيم الشأن كه نداي روح نواز قرآن به گوش مسلمانان و گاه به گوش كافران ميرسيد؛ مردم حق طلب در برابر آن خاضع و تسليم ميشدند و سخن حق در تمام وجودشان تأثير ميكرد؛ كافران يا از ترس از دست دادن منافع مادي يا به ملاحظات شغلي و يا نسبي و سببي و سرانجام به فرمان شهوات نفساني - در عين پذيرش ظاهري و بهت و حيرتي كه در برابر استماع آيات بينات قرآني بدان دچار ميشدند، دست از دامن طاغوتهاي زمان برنمي داشتند و همچنان در راه لجاج و عناد گام ميزدند، گويي - به تعبير قرآن مجيد - بر دلهاشان قفل زده شده بود.1
قرآن، اين چشمه سار زلال، در سير زمان منشا پيدايش علوم بسياري در تمدن با شكوه اسلام شده و از آن جمله در آثار ادبي فارسي - شعر و نثر - انعكاسي گسترده داشته است. گاه شاعران فارسي زبان از «قرآن» در اشعار خود ياد ميكنند. چنان كه «ناصر خسرو قبادياني» بارها بدين نام مبارك اشاره كرده و به «حافظ» بودن خود نيز اشارتي دارد و گويد:

پر بركت است و خير، دل از خير و بركتش پشتم به زير بار مگر فضل و منتش 2 تا در دلم قرآن مبارك قرار يافت منت خداي را كه نكرده است منتي

و نيز ميگويد:

مگر جبرئيل آن مبارك سفير كتابت ز بر دارم اندر ضمير 3 قرآن را به پيغمبرت ناوريدمقرم به مرگ و به حشر و حساب


سنائي غزنوي نيز در بسيار جاها از قرآن گفته است كه كوتاهتر و جامعتر از همه بيت معروف اوست:

يعني اندر ره دين، رهبر تو قرآن بس 4 اول و آخر قرآن ز چه «با» آمد و «سين»

از كمال الدين اسماعيل شاعر بزرگ قرن هفتم هجري نيز به يك بيت بسنده ميكنيم:

خويشتن را بدان رسن در بند 5 رسني محكم است قرآنت

از سرخيل عارفان و حافظان قرآن، شمس الدين محمد حافظ شاعر بزرگ قرن هشتم هجري نيز سخني نقل كنيم:

قرآن ز بر بخواني در چارده روايت 6 عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ

سخني هم از محمد بن حسام خوسفي شاعر شيعي قرن هشتم و اوايل قرن نهم هجري كه با قرآن انس فراوان داشته و قرآنهاي زيادي را با خط خوش نوشته است، ميآوريم:

آخر ببين كه پايه اين منزلت كراست 7 تطهير اهل بيت به قرآن مبين است

و از سخن دلنشين اقبال لاهوري كه نيز مانند ابن حسام و بسياري از شاعران ديگر با قرآن مؤانست زياد داشته است ياد كنيم كه گويد:

اين كتابي نيست چيزي ديگر است جان چو ديگر شد، جهان ديگر شود پيكر ملت ز قرآن زنده است 8 فاش گويم آنچه در دل مضمر استچون كه در جان رفت، جان ديگر شود از يك آييني مسلمان زنده است

زماني نيز شاعران، آيات مباركات قرآن را در اشعار خود درج و اشارات و تلميحاتي را كه مورد نظر آنان است بيان ميكنند. اين نوع بهره وري از قرآن كريم از اندازه فزون است و مصححان دواوين شاعران و استادان رنج فهرست كردن آيات را بر خود هموار كرده و در تعليقات ديوانها آوردهاند.
در اين جا به نقل مواردي اندك - به جهت نمونه - اكتفا ميكنيم:
عثمان مختاري غزنوي از قصيده سرايان فصيح قرن پنجم و ششم هجري، در ديوان خود به مناسبتهايي از آيات قرآن سود جسته است؛ از جمله در وصف ممدوح خود ميگويد:

نتيجة سخطش كل من عليها فان كه بر ملوك بخوان كل من عليها فان نشان رفقش يحي العظام و هي رميم مبشران فلك بانگ بر زمان زدند

امير معزي هم در ديوان خود آورده است:

نوشت دست اجل كل من عليها فان 12 بر آن زمين كه قرار است دشمنان تو را

آنچه در اين مقال مورد نظر است نقل جلوههاي اعجاز قرآن كريم ميباشد كه در آثار منثور فارسي - از قديمترين زمان تا كنون - ديده ميشود و چون اين مبحث نيز دراز دامن است ما به نقل پارهاي از آنها بسنده ميكنيم:
وليدبن مغيره مردي توانگر و در بين كفار قريش به دانايي و تجربه شهرت داشت و اعراب عموماً براي حل مشكلات خود به وي مراجعه ميكردند. يكي از مشكلاتي كه - به زعم اعراب مشرك و صاحب قدرت - در مكه رخ نموده بود، نفوذ و گسترش اسلام بود. روزي قريش و كفار از وليد درباره حضرت محمد (ص) داوري خواستند. وليد از آنان مهلت خواست. سپس از جاي خود برخاست و بسوي حضرت رسول (ص) كه در (حجر اسماعيل) نشسته بود رفت و گفت: پارهاي از اشعارت را براي من بخوان. پيامبر (ص) فرمود: آنچه من ميگويم و ميخوانم شعر نيست بلكه كلام خداست كه براي هدايت شما نازل شده است. سپس وليد تقاضا كرد مقداري از آيات را تلاوت كند. پيامبر(ص) سيزده آيه از آغاز سوره فصلت را خواند. هنگامي كه به اين آيه رسيد: «فان اعرضوا فقل انذرتكم صاعقة مثل صاعقة عاد و ثمود.» «هر گاه روي برگردانند، پس بگو شما را از صاعقهاي مانند صاعقه عاد و ثمود؛ بر حذر ميدارم.» وليد سخت به خود لرزيد و موهايش بر بدنش راست شد. همچون بهت زدهاي راه خانه در پيش گرفت و چند روزي بيرون نيامد؛ تا بدان جا كه قريش پنداشتند از دين نياكان دست برداشته و راه «محمد(ص)» را پيش گرفته است.
و نيز نوشتهاند: روزي كه سوره غافر بر پيامبر مكرم (ص) نازل شد، پيامبر با صدايي جذاب به منظور ابلاغ آيات الهي آن را ميخواند. از اتفاق، وليد نزديك پيامبر (ص) نشسته بود آيات را استماع كرد: «حم، تنزيل الكتاب من الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب...» «اين كتاب از سوي خداوند قادر دانا فرو فرستاده شده است، خدايي كه بخشاينده گناهان و پذيرنده توبههاست. خدايي كه كيفرش سنگين و نعمتش فراوان است. جز او خدايي نيست. سرانجام هر چيزي به سوي اوست. درباره آيات الهي جز كافران مجادله نميكنند. [ اي پيامبر (ص) ] فعاليت و رفت و آمد آنان در شهرها تو را نفريبد.»
اين آيات وليد را سخت تحت تأثير قرار داد. وقتي افراد قبيله بني مخزوم دور او را گرفتند و از وي خواستند كه درباره قرآن محمد(ص) داوري كند، او قرآن را چنين ستود:«و ان له لحلاوة و ان عليه لطلاوة و ان اعلاه المثمر و ان اسفله لمغدق و انه يعلو و ما يعلي عليه.» «يعني كلامي كه محمد آورده است، شيريني خاصي دارد و زيبايي ويژهاي، شاخسار آن پر ميوه است و ريشههاي آن پربركت. سخني است برجسته و هيچ سخني از آن برجستهتر نيست.»
وليد اين جملهها را گفت و راه خود را در پيش گرفت. كفار قريش چنان پنداشتند كه تحت تأثير آيات قرآني قرار گرفته و به آيين محمد گرويده است.
برخي از دانشمندان سخنان وليد را نخستين تقريظي ميدانند كه بر زبان فردي رفته است.
در يكي از متون نثر فارسي به نام مجمع النوادر معروف به چهار مقاله نظامي عروضي داستان وليدبن مغيره بدين صورت نقل شده است: (...آوردهاند كه يكي از اهل اسلام، پيش وليدبن المغيره اين آيت همي خواند:«قيل يا ارض ابلعي مائك و يا سماء اقلعي و غيض الماء و قضي الامر واستوت علي الجودي و گفته شد اي زمين! فرو بر. آب خود را واي آسمان! باز گير [ آب خويش را ] و كم كرده شد آب، و كار گزارده شد و [ كشتي ] بر كوه جودي قرار گرفت» (سوره هود/46) فقال الوليد بن المغيره: و الله ان عليه لطلاوة و ان له لحلاوة و ان اعلاه لمثمر و ان اسفله لمغدق و ما هو قول البشر.» چون دشمنان در فصاحت قرآن و اعجاز او در ميادين انصاف بدين مقام رسيدند، دوستان بنگر تا خود به كجا برسند والسلام».

قرآن كلامي است شفابخش و مايه رحمت
صاحب چهار مقاله، نظامي عروضي، حكايت ديگري را در مقاله «طب»، چهارمين مقالت، نقل ميكند: در سنه اثنتي عشره و خمسمائه [ 512 هـ ] در بازار عطاران نشابور بردكان محمد محمد منجم طبيب از خواجه امام ابوبكر دقاق شنيدم كه او گفت: در سنه اثنتين و خمسمائه [ 502 هـ ] يكي از مشاهير نشابور را قولنج بگرفت و مرا بخواند و بديدم و به معالجت مشغول شدم. و آنچه درين باب فراز آمد به جاي آوردم. البته شفا روي ننمود، و سه روز بر آن بر آمد. نماز شام بازگشتم نااميد بر آن كه نيمشب بيمار در گذرد. درين رنج بخفتم. صبحدم بيدار گشتم و شك نكردم كه در گذشته بود. به بام بر شدم و روي بدان جانب آوردم و نيوشه كردم. هيچ آوازي نشنيدم كه بر گذشتن او دليل بودي. سوره فاتحه بخواندم و از آن جانب بدميدم و گفتم:«الهي و سيدي و مولاي! تو گفتهاي در كلام مبرم و كتاب محكم و ننزل من القرآن ما هو شفاء و رحمة للمؤمنين (سوره اسري /84) و فرو فرستم از قرآن آنچه را كه [ موجب ] شفاست و بخشايش مر گروندگان را.» و تحسر همي خوردم كه جوان بود و منعم و متنعم و كام انجامي تمام داشت، پس وضو ساختم و به مصلي شدم و سنت بگزاردم. يكي در سراي بزد، نگاه كردم، كس او بود. بشارت دادكه: بگشاي» گفتم:«چه شد؟» گفت: «اين ساعت راحت يافت» دانستم كه از بركات فاتحة الكتاب بوده است و اين شربت از داروخانه رباني رفته است و اين امر مرا تجربه شد و بسيار جايها اين شربت در دادم، همه موافق افتاد و شفا بحاصل آمد.

تسلط بر آيات قرآن
نوع تربيت و تعليم از آغاز اسلام چنان بوده است كه هر مسلمان قرائت قرآن را به نيكوترين وجه ميآموخته و بدان فوز و فلاح ميخواسته و رحمت ايزد منان را آرزو ميكرده است. در مكتب، كودكان از شش و هفت سالگي و حتي كمتر قرآن را ياد ميگرفتند و سپس به كتابهاي ديگر ميپرداختند. دانشمندان از طريق علوم قرآني و بويژه قرائت، تفسير و احكام القرآن با قرآن كريم انس دائمي داشتند. بسياري از مسلمانان در هر روز هفته سبعي از قرآن را ميخواندند. در ماه مبارك رمضان برخي چندين ختم قرآن يا حداقل يك ختم قرآن ميكردند و گوش بچهها و بزرگترها در بامدادان به صوت خوش قرآن نوازش مييافت. حافظان قرآن از مردان و زنان مسلمان بسيار بودند. قرآن خود محور همه فعاليتهاي ديني و اسلامي بود. بدين جهت كتابهاي ادبي ما مانند تاريخ بيهقي، تاريخ طبري، تاريخ يميني، گرديزي و تاريخ سيستان و تذكرة الاولياء، اسرار التوحيد، چهار مقاله گلستان، و منشآت قائم مقام و ديگر كتب منثور كه آوردن نام آنها موجب درازي سخن خواهد شد، همه نشان دهنده تسلط نويسندگان اين كتابهاست بر آيات و تلاوت اين منشور الهي.
كتابهاي اخلاق مانند اخلاق ناصري و محتشمي و حتي كتابهاي علمي همه و همه چنين اند و در واقع همه بلاغت خود را از قرآن آموختهاند.
امروز جا دارد اين انس با كتاب مجيد الهي براستي تجديد و احيا شود.
اكنون كه سخن از «چهار مقاله نظامي عروضي» رفت؛ داستان ديگري كه نظامي عروضي درباره (اسكافي) نقل كرده است درين جا بياورم، كه نشاني از همين انس است. ميگويد: اسكافي دبير آل سامان بود و صناعت دبيري نيكو آموخته بود و از مضايق سخن نيكو بيرون ميآمد. با آن كه ديوان رسالت نوح بن منصور با او بود؛ قدر او را چنان كه بايد نميشناختند. ناچار از بخارا به هرات رفت به نزد الپتگين.
الپتگين با استخفافي كه بر او رفته بود كارش به عصيان كشيد. ناچار امير نوح از بخارا به زاولستان بنوشت تا سبكتگين با آن لشگر بيايند و سيمجوريان از نيشابور و با الپتگين مقابله و مقاتله كنند. امير نوح، علي بن محتاج الكشاني را كه حاجب بود با نامهاي چون آب و آتش با وعيد و تهديد به الپتگين فرستاد. الپتگين كه آزردهتر شده بود، به علي بن محتاج گفت:«من بنده پدر اويم، اما در آن وقت كه خواجه من از دار فنا به دار بقا تحويل كرد، او را به من سپرد نه مرا بدو...و آنها كه او را برين بعثت همي كنند ناقض اين دولتاند، نه ناصح؛ هادم اين خاندانند، نه خادم.» الپتگين با آزردگي به اسكافي اشارت كرد كه چون نامه جواب كني از استخفاف هيچ باز مگير...پس اسكافي بر بديه جواب كرد و اول بنوشت: «بسم الله الرحمن الرحيم يا نوح قد جادلتنا فأكثرت جدالنا فأتنا بما تعدنا ان كنت من الصادقين» (سوره هود/34) چون نامه به امير خراسان رسيد، آن نامه بخواند، تعجبها كرد، و خواجگان دولت در حيرت فرو ماندند و دبيران انگشت به دندان گزيدند.
...چون كار الپتگين يكسو شد، اسكافي متواري گشت و ترسان و هراسان همي بود تا يك نوبت كه نوح كس فرستاد و او را طلب كرد و دبيري بدو داد و كار او بالا گرفت و در ميان اهل قلم منظور و مشهور گشت.



ادامه مطلب>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

تفسير كبير يا مفاتيحالغيب

جمعه، 3 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شـش


تفسير كبير يا مفاتيحالغيب نوشتة امام فخر رازي (محمّد بن عمر بن الحسن بن الحسين التيمي البكري، 543 يا 544-606 هـ.ق.) جامعترين اثر او و يكي از سه چهار تفسير مهم و طراز اوّل قرآن كريم است. امام فخر كه جامع علوم عقلي و نقلي است و در فلسفه و كلام و منطق و فقه و اصول فقه و ادب و لغت و زبانشناسي و علوم طبيعي و علمالنّفس و اخلاق، و حتّي عرفان، پايگاه علمي رفيعي دارد، همة فضل و فرهنگ خود را در نگارش اين تفسير عظيم به كار گرفته است. بارزترين جنبة تفسير كبير، جنبة كلامي آن است كه در آن در درجة اوّل در ذيل تفسير هر آيه، يا استطراد آراء و مقالات معتزله را نقل و نقد ميكند؛ و در درجة بعد به نقد و نقض و ارزيابي آراء ساير فرقهها، بويژه كراميّه اهتمام دارد.
در انصاف علمي و ادب تحقيق او همين بس كه آراء مخالفان، عليالخصوص معتزله را با تصريح به نام قائل آنها، و از آن مهمتر به دقّت و امانت و شرح و بسط لازم نقل ميكند. آنگاه محل نزاع را به روشني تحرير و پس از نقل و ارزيابي اقوال، پاسخ خود را به شيوايي تقرير ميكند. حوصله و همّتي كه در نقل اقوال مخالفان، بخصوص معتزله دارد، بسياري از هممشربان اشعري او را به اعتراض واداشته است، چنانكه به طنز در اين باره گفتهاند آراءِ مخالفان را نقد مطرح ميكند ولي نسيه پاسخ ميدهد. حتّي بعضي گفتهاند تقرير او از آراء مخالفان نيرومندتر و بانشاطتر از پاسخگوييهاي اوست. و بعضي ديگر در توجيه اين امر گفتهاند كه همة هوش و هنر و توش و توان خود را صرف طرح و بيان نظرگاه و اقوال مخالفان ميكند، به طوري كه چون نوبت به پاسخگويي و دفاع از نظرگاه خودش ميرسد، آثار ملال و ماندگي در بيان او مشاهده ميگردد. حق اين است كه اين اعتراضات وارد نيست و همان انصاف و اهتمام او در نقل شايستة اقوال مخالفان بر دوستداران و هممشربانش گران آمده است؛ وگرنه در صدر و ذيل يك بحث يا نقد او فراز و نشيب يا نوساني مشهود نيست.
امام فخر هيچ مورد و مسألهاي را به ايجاز و اختصار و كليگويي برگزار نميكند، بلكه هر مسألة به ظاهر سادهاي را موشكافانه بررسي ميكند و آن را به بحثهاي چندگانه تحت عنوان «وجه» و «مسأله» تقسيم مينمايد. حتي بحثهاي فقهي او با قرينههايش در تفسيرهاي فقهي فيالمثل نظير احكامالقرآن ابنالعربي، و از آن مفصّلتر الجامع لاحكام القرآن قرطبي پهلو ميزند. از آنجا كه پيرو مذهب شافعي است در درجة اول آراء و اجتهادات امام شافعي را به ميان ميآورد. در ميان ساير فقها به نقل و نقد اقوال ابوحنيفه بيشتر از ديگران اعتنا دارد.

اختصاصات روش تفسيرنگاري امام فخر
1. تفصيل بسيار، گاه تا حد اطناب در تفسير او مشاهده ميگردد. و اين از آن است كه معارف گوناگوني را به هر مناسبت ــ و به عقيدة منتقدان مخالف، بدون مناسبت ــ در ذيل هر آيهاي ميآورد. پيداست كه امام فخر ميخواسته است در نگارش اين تفسير هنرنمايي كند. چنانكه در طليعة تفسير و در ديباچة تفسير سورة فاتحه مينويسد: «بدان كه يك بار بر زبان من رفته بود كه ميتوان از فوايد و نفايس اين سورة كريمه، دههزار مسأله استنباط كرد، و بعضي از حُسّاد و اهل جهل و بغي و عناد، اين امر را مستبعد شمرده بودند و آن را از قبيل نگارشهاي كممعنا و خالي از تحقيق خود انگاشته بودند، و چون به تصنيف اين كتاب آغاز كردم، اين مقدمه را نگاشتم تا هشداري به آنان باشد و نشان دهد كه اين امر ممكنالحصول و قريبالوصول است»( 1 ) سپس بواقع درصدد اثبات مدّعاي خود ــولي نه تا حد ارائة دههزار مسألهــ برميآيد. و جلد اول تفسير را نزديك به 300 صفحه به تفسير اين سورة كوتاه اختصاص ميدهد.
2. در تفسير كبير استطراد و بحث فرعي بسيار است. استطرادهاي او در زمينة همة معارف است، از فقه و فلسفه گرفته تا عرفان و علوم بلاغي و لغت و نحو و نظاير آنها.
3. بيشتر مطالب اين تفسير جدلي و ردّيّهوار است. نخستين و مهمترين حريفان او، چنانكه گفته شد، معتزلهاند.
4. با آنكه نظرگاه مولف عقلي ــ استدلالي است، ولي چنان نيست كه به نقل احاديث بكلي بياعتنا باشد. آري در نقل احاديث به شيوهاي كه ديگر در عصر او معمول بوده، سلسلة سند حديث را ياد نميكند. همچنين احاديثي را كه بسياري از مفسران ــ حتي عقليمشرباني چون زَمَخْشري و طبرسي ــ در فضايل سورهها و ثواب قرائت آنها نقل ميكنند، به ميان نميآورد.
5. اهتمام بسياري به بيان وجوه تناسب بين آيات و بين سورهها (ربط بين انجام يك سوره و آغاز سورة ديگر) دارد.
6. به نقل شواهد شعري، به قصد استشهاد لغوي يا نحوي يا بلاغي، اعتناي شايان توجّهي دارد. سابقة استشهاد به شعر قديم، بويژه شعر جاهلي، براي روشن كردن معاني لغات غريب يا مأنوس قرآن مجيد، به ابن عباس (متوفّاي 68 هـ. ق.) ميرسد.
7. اسباب نزول يا شأن نزول را نيز در هر مورد ياد ميكند.
8. آراء و اقوالي را كه نقل ميكند به نام گويندگان آنها تصريح ميكند. در اينجا به يك استثنا برميخوريم و آن زمخشري است. امام فخر از كشّاف زمخشري استفادة شايان و نقل فراوان كرده است و عبارت «قال صاحب الكشّاف» در سراسر تفسير او ديده ميشود. امّا مواردي هم هست كه حتي به عين عبارت از كشّاف نقل شده ولي اشاره و تصريحي به آن نشده است.
9. چنانكه گفته شد، پس از نقل و ارزيابي اقوال، نظر خويش را عرضه ميدارد.( 2 )

منابع تفسير كبير
امام فخر از بسياري بزرگان و ثقات علمي نقلقول يا نقلمعنا ميكند. به اين اسامي بارها در سراسر تفسير كبير برميخوريم:
1. در حديث و احاديث تفسيري: ابنعباس، مقاتل بن سليمان، مجاهد، قتاده، سُدّي، سعيد بن جبير.
2. در لغت و نحو: اصمعي، ابوعبيدة تيمي، فراء، زجّاج، و مبرّد.
3. در تفسير: طبري، ثعلبي (ابواسحاق احمد بن محمد بن ابراهيم نيشابوري كه از او به ثعالبي و ابواسحاق ياد ميكند) واحدي (ابوالحسن علي بن احمد)، زمخشري و ابن قتيبه.
4. از متكلّمان اشعري: ابوبكر باقلاني، ابنفورك (ابوبكر محمد بن حسن) و ابوحامد غزالي. از متكلّمان معتزله: ابومسلم محمد بن بحر اصفهاني، قاضي عبدالجبّار همداني، و زمخشري.
5. در فقه، در درجة اول از امام شافعي، سپس ابوحنيفه.( 3 )

مسألة نقص و تكميل تفسير كبير
ابن خلّكان ميگويد: رازي تفسير كبير را كامل نكرد.( 4 ) حاجي خليفه نيز قول او را نقل و تأييد ميكند و ميافزايد كه قاضيالقضاة شهابالدين يا شمسالدين خليلالخوئي الدّمشقي (متوفّاي 639 هـ. ق.) و شيخ نجمالدّين احمد بن محمّد القمولي (متوفّاي 727 هـ. ق.) با نوشتن تكملههايي نقص آن را برطرف كردند.( 5 ) يك قرينة مويد اين قول، يعني ناقص ماندن بخشي از تفسير كبير اين است كه در تفسير چاپي حاضر، در تفسير آية بيست و چهارم از سورة واقعه، دو بار از امام فخر، با تعبير رَحِمَهاللّه (خداوند رحمتش كند) ياد شده.( 6 ) از اين تعبير سهگونه ميتوان استنباط كرد: 1) امام فخر از اول سورة واقعه تا به پايان قرآن را تفسير نكرده است. 2) فقط سورة واقعه و احتمالاً چند سورة بعد از آن را ــ نه تمامي بعد از واقعه تا پايان قرآن را ــ تفسير نكرده بوده است. 3) امام فخر تفسيرش را كامل و تا آخرين سورة قرآن نوشته بوده ولي نسخه يا نسخههايي كه مبناي بعضي از طبعهاي جديد قرار گرفته تفسير اين سوره را نداشته است. و تفسير اين سوره را از تكملههايي كه گفته ميشود بر اين تفسير نوشته شده برگرفتهاند. سورههايي كه امام فخر به تاريخ تحرير آنها تصريح كرده از اين قرار است:
ــ آل عمران، و نساء، تاريخ تحرير: 595 هـ. ق.
ــ انفال، توبه، يونس، هود، يوسف، رعد، ابراهيم، نحل، بنياسرائيل [ = اِسراء ] ، تاريخ تحرير: 601 هـ.ق.
ــ كهف، تاريخ تحرير: 602 هـ. ق.
ــ صافّات، صاد، زمر، مومن، فصّلت، شوري'، زخرف، دخان، جاثيه، احقاف، محمّد، فتح، تاريخ تحرير: 603 هـ. ق.
توضيح آنكه در فاصلة بين كهف و صافّات از تفسير هجده سورة ديگر نام نبرده، يا در پايان آنها تاريخ ننهاده. همچنين از سورة فتح تا پايان قرآن، از تفسير 66 سورة ديگر يادي نكرده است.
استنباطها و نتايجي كه از اين گفتهها و يادكردها حاصل ميشود كمابيش چنين است:
1. تاريخ شروع تفسير كبير يك دو سال پيش از 595 هـ. ق. بوده است.
2. تصريح به نام فخر رازي و تاريخ تحرير دليل كافي بر صحت نسبت هر بخشي كه چنين نام و نشاني دارد به فخر رازي هست، ولي عكسش صحيح نيست.
3. اولين تصريح به نام و تاريخ در آخر سورة آل عمران به تاريخ 595 هـ.ق. است ولي بيشك حكيم فاضل آدابداني چون امام فخر هرگز چنين تفسير عظيمي را بلامقدمه و از سورة سوم آغاز نميكند. پس معقولتر آن است كه نگارش تفسير سورههاي پيشين را نيز از او بدانيم.
4. مخصوصاً كه لازم نيست هر مفسري در پايان تفسير هر سورهاي به نام و نشان خود يا تاريخ تحرير تصريح كند.
5. همين استدلال دربارة ساير سورهها و تا سورة فتح (سورة چهل و هشتم قرآن مجيد كه اواسط جزءِ بيست و ششم قرآن مجيد، و چند سوره قبل از واقعه است) جاري و جايز است. به عبارت ديگر مادام كه هنوز بخش تاريخداري در پيش است، بينام و تاريخ بودن تفسير سورههاي بدون امضا و بدون تاريخ مهم نيست.
6. لذا به نحو معقولي ميتوان يقين كرد كه اين تفسير از اول سورة فاتحه تا آخر سورة فتح از قلم امام فخر صادر شده است.
7. و چون اين ميزان بيست و شش جزءِ [ = 30/26 ] از كل قرآن مجيد را در بر ميگيرد، پس كاستي آن در حدود 30/4 است كه چندان زياد نيست. و ديگراني چون نجمالدين قمولي، يا شمسالدين خوئي، از اين به بعد يا از واقعه به بعد را تكميل كردهاند، كه چون از روي مسامحه يا به احترام فخر رازي يا از روي فروتني، به كار خود تصريحي نكردهاند، لذا داوري قطعي در اين باب كه چهار جزءِ ديگر يعني تفسير 66 سورة كوتاهتر را چه كس يا كساني به عهده داشتهاند دشوار است.
استاد دانشپژوه مينويسد: «از نسخة شمارة 213 سپهسالار (فهرست 2:155) برميآيد كه از عنكبوت به بعد ساختة همين خوئي است.»( 7 )
باري بسياري از زندگينامهنويسان و كتابشناسان در اطراف مسألة نقص و تكميل تفسيركبير بحث كرده و استدلالهاي گوناگوني به ميان آوردهاند. دكتر عليمحمد حسنالعماري كه زندگينامة علمي مستوفايي از امام فخر نوشته است، بحث دقيق و مفصلي در اين باب دارد و خلاصة بحث او در اين باره اين است كه رازي شاگردان بسياري داشته كه اغلب تأليفات خود از جمله اين تفسير را بر آنان املاء ميكرده و چون اين ناسخان از شهرهاي مختلف به ري آمده بودهاند، احتمال دارد كه بعضي از آنان نسخههاي هنوز كاملنشدة تفسير را ــ تا آنجا كه خود نوشته بودهاند ــ به شهر و ديار خود بردهاند و لذا چندين و چند نسخة ناقص از تفسير كبير به جاي مانده. و در عصر جديد هم كه اين اثر چاپ شده، چهبسا نسخه يا نسخههاي مبنا، تفسير بعضي از سورهها، از جمله تفسير واقعه را نداشته بوده، و اين كمبودها را به كمك ساير تكملهها از جمله تكملة خوئي برطرف كرده باشند. و دليل قابل توجهي كه به سود احتمال كامل بودن تفسير كبير ميآورد اين است كه قول به نقصان تفسير كبير تا پنجاه سال بعد از وفات رازي، شهرت و شيوعي نداشته، چه مولّف دقيقي چون ابوشامه (عبدالرحمن بن اسماعيل، متوفّاي 665 هـ.ق.) در كتابش الذّيل علي الرّوضتين مينويسد كه جماعتي از كبار شاگردان رازي به شام آمدند و [ در ملاقاتهايي كه او با ايشان داشته ] هيچيك كوچكترين اشارهاي به ناقص ماندن تفسير رازي نكردهاند. حال آنكه اگر چنين بود، نظر به اهميت موضوع، سخني در اين باب به ميان ميآوردند. همچنين بر يك نهج و يكدستبودن تفسير كبير را از آغاز تا انجام، مويّد احتمال كامل بودن تفسير ميگيرد.( 8

ادامه مطلب>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>>

نظرية الفكر المدون في الإسلام

جمعه، 3 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و شـش


إن التحولات الواسعة الحاصلة في أسلوب الثقافة وجوهرها والعلاقات الاجتماعية أدت إلي تعارض شكلي في المعتقدات الماضية و الحاضرة، وأبرزت نزاعاً بين القديم والجديد. إن الاسئلة الكثيرة والضخمة، التي نبتت من زرع بذور التجدد، تشغل الآن بال الذين جعلوا من الحفاظ علي السنن القديمة عماداً لأنفسهم ولتطلاعاتهم.
إن محور الكلام في هذا البحث يدور علي الإرتباط بين «دخول الإسلام إلي ميدان العمل الاجتماعي» وقضية الزمان والمكان، وهو، بقول أدق، تحليل شأن الدين ومكان الدين الكامل ومكانة العمل الاجتماعي. كذلك تتم دراسة دور الزمان والمكان في العناصر الثابتة والعالمية، وايضاً في الأجزاء المتغيرة والآنية في عالمي الثبوت والإثبات. و في النهاية يتم إثبات كون بيان العناصر الثابتة. هو من شؤون الدين الأصلية، وأن هذه العناصر يمكن استنباطها بالاسلوب الفقهي من المصادر الدينية. أما مصير العناصر المتغيرة فيرتبط بالوضعية والظروف الزمكانية بقدر ارتباطهابالعناصر الدينية الثابتة.
المقدمة
تري ماالذي حصل حتي أصبح للزمان والمكان دور في الإجتهاد يزداد أهمية يوماً بعد يوم؟ لماذا لم تطرح هذه الأبحاث من قبل؟ لماذا لم يكن الامام الخميني يؤكد هذا الجانب كثيراً قبل الثورة الإسلامية؟ ولماذا اخذ يزداد اهتماماً به بمضي الزمان بحيث إننا نقرأ في «بيان الروحانيين» ـ أي في آخر خطاب مسهب وجهه الي الروحانيين عبارة:
«إن الزمان والمكان عنصران حاسمان في الاجتهاد، فالمسألة التي كان لها حكمها في القديم، يمكن أن يكون لها حكم جديد تحت الظروف التي تتحكم في شؤون البلد السياسية و الاجتماعية و الاقتصادية. أي إن ذلك الموضوع الذي لا يختلف الآن في الظاهر عما كان عليه من قبل أصبح، بما استجد من المعرفة الدقيقة بالعلائق الاقتصادية و الاجتماعية والسياسية، موضوعاً جديداً من حيث الواقع مما يتطلب بالضرورة حكما جديداً».
ألا يعني هذا أن دخول الاسلام العزيز إلي ميدان إدارة المجتمع بصفته صاحب الحل النهائي لمشكلات البشر الفردية و الاجتماعية في كل عصر هوالذي أوجب الالتفات إلي هذا ال